تبليغاتX
شهچراغ اندیشه و قلم
 
شهچراغ اندیشه و قلم
 
 
سیری زندگی سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی شهید سید حسن شاهچراغی
 

اشاره:  مقاله زير كه به قلم شيواي دانشمند فرزانه جناب آقاي دكتر حسن سبحاني به رشته تحرير درآمده  و در سایت تاریخانه دامغان منتشر شده را با هم مرور مي كنيم.


روز اول اسفند هر سال، يادآور پرپر شدن گل وجود مادي و ببار نشستن خاطره معنوي انسان نازنيني است كه با شهادت خويش در مجموعه كساني قرار گرفت كه جزء نعمت داده شدگان الهي قرار دارند. كسي كه در عين غروب خورشيد مادي وجودش، همواره زنده و در پيشگاه پروردگار و رب خودش ارتزاق مي كند. ياد و خاطره شهيد عالم و روحاني عامل و سياستمدار عاقل "سيد حسن شاهچراغي" همواره طريقي براي جستجو در ايده ها و ذهنيت هايش و مسيري براي كاويدن دغدغه ها و آرمان هايش بوده است و اين بمعناي آن است كه شهيد زنده است و موت درخصوص او موضوعيت ندارد. زنده است و ما را از مرگ در عوام زدگي به حيات در آگاهي مي خواند.

روز پنجشنبه چهاردهم مهرماه سال 1362 هجري شمسي در پانصد و چهارمين جلسه مجلس شوراي اسلامي، نماينده شهيد مردم دامغان در نطق پيش از دستور خويش از "عوام زدگي در حاكميت و مديريت كشور" مي گويد و بر آن است كه عوام زدگي بمثابه مرض و يا ميكروبي بجان جامعه ما افتاده است. او اضافه مي كند كه آنچه در وادي نضج و نمو ميكروب عوام گرائي، مورد حمله قرار مي گيرد و حيات و هستي اش تهديد مي شود و بعبارتي "ريشه سوز" مي گردد همانا "ريشه هاي علم و ترقي و شعور و تدبير" است يعني همان پديده خطرناكي كه تاريخ ايران مملو از صحنه هاي سوء استفاده از آن مي باشد و غفلت و جهل و عدم آگاهي ناشي از آن موجبات عقب ماندگي جامعه ما را فراهم ساخته و ما را دچار بليه منفعل بودن، در تبادل شرق و غرب نموده و به عبارتي غرب زده و شرق زده كرده است. دو مشكل عمده اي كه پاي ملت ما را از رفتن، و اراده آن ها را از ساختن و اميدواري آن ها را از اوج گرفتن، بخاك سياه بي سوادي و يا كم دركي از امور كشانده و همچنان در جاهايي كه فرصت و رخصت و موقعيت مي يابد جولان مي دهد و به پيش مي تازد. "شاهچراغي" نگران است كه همانطوريكه ريشه هاي غرب زدگي و شرق زدگي مورد شناسايي دقيق قرار نگرفته و در واقع اين امر خطير مورد بي توجهي واقع شده است فهم ريشه هاي عوام زدگي نيز مورد غفلت واقع شود و جامعه ما همچنان در جهنم جهل عوام و فرصت طلبي قدرتمندان و سكوت عافيت طلبان بماند و هر روز شاهد به مسلخ كشاندن فضيلت و تقوي از ناحيه عناصر ظاهر الصلاح و مشكوكي باشد كه بخاطر مجهز كردن خودشان به ابزارهايي ويژه و موثر، بار خود را مي بندند و زنجيره تحميق توده را مستحكم مي كنند و رهايي انسان مستضعف عوام نگهداشته شده را مشكل تر مي سازند.

او با تيزبيني خاص خود حساسيت و خطرناكي پديده عوام زدگي را از آن جهت فرياد مي كند كه مي بيند اين بيماري تحت عناوين مقدس "تدين، مكتب و با تكيه بر سنت هاي مفيد و صحيح روضه خواني و سينه زني و عزاداري" به پيش مي تازد و گسترش مي يابد و "عناصر كم سواد و بي مايه اما متملق و رياكار با اندوخته هاي علمي كم" از پيشتازان تربيت نسلي شده اند كه بايد آينده جامعه ما را بسازد.

امروز كه پس از بيست و پنج سال غروب جسماني آن عزيز، به آن نطق آخرين در مجلس اول شوراي اسلامي و به واقعيات جامعه سياسي خودمان مي انديشيم عمق درك متجلي در وجود ذي قيمت و افكار بلندش را، با قامتي افراشته در مقابل خويش مي بينيم و در نهايت احترام براي آن زنده جاويد، ترويج ايده هايش و براي اين جامعه همچنان گرفتار اما در حال رشد، تفهيم آرمان هايش را مطالبه مي كنيم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 8:54  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

سابقه آشنايى شما با شهيد بهشتى به چه سال‌هايى برمى‌گردد؟

آشنايى من با شهيد بهشتى به سال‌هايى برمى‌گردد که من به قم رفتم و مدتى را به عنوان طلبه در مدرسه حقانى (منتظريه) گذراندم که اين زمان مقارن با سال‌هاى 56 و 57 بود. در آن زمان ايشان هنوز به مدرسه نيامده بودند و احتمالا‌ در آلمان بودند، ولى موسسين مدرسه پيوسته از ايشان به عنوان شخصيتى که در تشکيل اين مدرسه مهم، سهم عظيمى داشت، نام مى‌بردند و مخصوصا حضرت آيت‌الله شيد قدوسى رئيس مدرسه در درس اخلا‌ق ‌از ايشان به عنوان الگو و روحانى برجسته‌اى که توانسته بود بين علوم جديد و قديم يک هماهنگى مناسب و خوبى به وجود آورد و به عنوان چهره‌اى که نظمش در توفيقش خيلى موثر بود، ياد مى‌کرد و ما که هنوز دکتر بهشتى را نديده بوديم، بسيار مشتاق بوديم که ايشان را از نزديک ببينيم و با ديدگاه‌هايشان بيشتر آشنا شويم. در همين اثنا بود که ايشان به ايران آمدند و رژيم هم بلا‌فاصله خروج ايشان را منع کرد و اين به خاطر فعاليت‌هاى بسيار گسترده و موثرى بود که در آلمان به راه‌انداخته بود و رژيم متوجه خطرى که در خارج از کشور از جانب ايشان پديد آمده بود، شد.

آقاى بهشتى بعد از بازگشتشان، در تهران اقامت کردند و هر هفته و گاهى اوقات به واسطه حجم زياد کارها، دو هفته يک بار به قم سر مى‌زدند و از اين طريق برنامه‌هاى مدرسه حقانى را زير نظر داشتند و اين نشان مى‌داد که ايشان به مدرسه و سيستمى که در اين مدرسه حاکم بود، چقدر علا‌قه داشتند و به همين دليل هم کارى نبود که در مدرسه انجام بگيرد و قبلا‌ با ايشان مشورت نشود، بخصوص شهيد قدوسى مواضع خاصى در برابر ايشان داشتند و با اينکه آقاى قدوسى خود شخصيت بسيار برجسته‌اى بود و در نظم و ايجاد انسجام در مدرسه بسيار زبانزد بود و عنصر فوق‌العاده موفق و پرکارى بود و پشتکار زياد در کارها داشت، اما در عين حال بعد از اينکه طلا‌ب دوره‌هاى عمومى‌و متوسطه مدرسه‌ها که شامل سطح، اصول، منطق و فلسفه بود، گذراندند، يک دوره تحقيقى به ابتکار دکتر شهيد بهشتى براى طلا‌ب گذاشته شد که بعد از پايان دوره سطح بود. دومين گروهى که اين دوره تحقيق را شروع کرد، ما بوديم که در دو سال بعد از اولين گروه آن را آغاز کرديم. اين دوره شامل فلسفه و معارف قرآن بود که مستقيما زير نظر شخص آقاى بهشتى اداره مى‌شد و خود ايشان هم درس‌هايى را تقبل کردند که از جمله فلسفه از کتاب اسفار بود و براى گروه ما نيز يک بحث هفتگى در زمينه مسائل سياسى‌ اجتماعى آغاز کردند.

در اينجا يک نکته لا‌زم به تذکر مى‌دانم و آن اين است که مدرسه حقاني، براى اولين بار به ابتکار شهيد بهشتى تاسيس شد و در اين مدرسه، درس‌ها، بحث‌ها و روش کارها با يک نظم خاص و پيشرفته‌اى انجام مى‌شد سطح درس‌ها بسيار بالا‌ بود و معمولا‌ افرادى وارد آن مى‌شدند که داراى معلومات خوبى بودند. بعضى از اينها با اينکه تحصيلا‌ت جديد نسبتا بالا‌يى داشتند ولى به علت مشکل بودن درس‌ها و نظم فوق‌العاده‌اى که در آن حاکم بود، جز طلا‌ب و جز افرادى که از حد متوسط بالا‌تر بودند، نمى‌توانستند مقاومت کنند. مسئولا‌ن مدرسه مقيد بودند که علا‌وه بر درس‌هاى فقهي، علوم جديد مثل شيمي، فيزيک، جبر، رياضى نيز تدريس شود، البته اين درس‌ها فقط در يک حد محدودى بود. زبان‌هاى انگليسى و عربى نيز از اهميت بسيار زيادى برخوردار بود به طورى که اکثر فارغ‌التحصيلا‌ن اين مدرسه با اين زبان آشنايى داشتند و از آن استفاده مى‌کردند. يکى از موضوعاتى که در سال‌هاى اخير متاسفانه در حوزه‌ها به عللى کنار گذاشته شده بود و يا احيانا جزو درس‌هاى کم اهميت قرار گرفته بود، قرآن تفسير قرآن و به طور کلى علوم قرآنى و فلسفه بود و آقاى بهشتى تلا‌ش زيادى داشتند که اين علوم را احيا کنند و جديت زياد فلسفه اسلا‌مى‌و علوم قرآنى را دوباره برقرار کنند و آقاى بهشتى خود فلسفه هگل را از متن آلمانى‌اش براى طلا‌ب تدريس مى‌کرد و من تا آنجا که به خاطر دارم تنها در حوزه تدريس شده بود و بعد هم در اين مدرسه و همه استادان و شخصيت‌هايى که نوارهاى اين درس‌ها را گوش کرده بودند معتقد بودند که اين درس بسيار موفق است و در سطحى بسيار بالا‌ تدريس مى‌شود و بسيارى از آنها مشتاق بودند که خود در اين کلا‌س‌ها شرکت کنند.

در طول اين مدت شخصيت دکتر بهشتى بسيار مورد توجه همه طلا‌ب بود. اولا‌ آنچه که قبل از هر چيزى موجب جلب شدن افراد به سوى ايشان بود، نظمى بود که وى در کارها اعمال مى‌کرد. به ياد دارم که ايشان براى کلا‌س‌هايى که داشتند، مجبور بودند از تهران به قم بيايند، اما هيچ گاه نديديم که حتى يک دقيقه ديرتر از راس ساعت نه که ساعت شروع کلا‌س‌بود، در کلا‌س حاضر شوند و آنقدر منظم بود که طلا‌ب هميشه مى‌گفتند: «ما با ورود ايشان ساعتمان را تنظيم مى‌کنيم.» به علا‌وه او تاکيد زيادى نيز در نظم شاگردان داشت و هميشه اين عبارت را به کار مى‌برد که: «من بدم مى‌آيد از محصلى که نظم و تقوى ندارد.» به تعبير او تقوى به عنوان يک عنصر معنوى و انگيزه روحى مى‌تواند در توفيق انسان موثر باشد و نظم نيز در بهره‌بردارى صحيح از زمان شخص را مدد مى‌کند.

در برخوردها، صداقت نفس او مشهود بود. ما در مدتى که در خدمت او بوديم، نه از کسى شنيديم و نه خود ديديم که حتى يک کلمه مبالغه در تائيد يا رد کسى گفته باشد آنچنان راستگو بود که مى‌توان گفت که ما در ميان شخصيت‌ها و دوستان او کمى کسر را همطراز او ديده‌ايم.يکى ديگر از خصوصيات اخلا‌قى او سعه صدر و وسعت فکر او بود. آقاى بهشتى اين تنگ‌نظرى‌هايى را که امروز در بسيارى ابعاد در افراد ديده مى‌شود‌ که حتى گاهى اوقات بسيار منزجرکننده مى‌باشد و حتى انسان را از اسلا‌م دور مى‌کند‌ در رفتارش نداشت. او رفتارى بسيار متعادل و مردمى‌داشت و از افراط و تفريط‌هاى غيرمنطقى و بى‌جايى که گاهى اوقات از سوى مومنين و متعهدين به اسلا‌م و انقلا‌ب ديده مى‌شد، به شدت متنفر بود.

اهميت دادن به عبادات، يکى ديگر از ويژگى‌هاى اخلا‌قى او به شمار مى‌آمد. کمتر اتفاق مى‌افتاد که مثلا‌ نماز ظهر را ديرتر از حد معمول خوانده باشد. وقتى هم وضو مى‌گرفت و يا به نماز مى‌ايستاد، به قدرى باشکوه بود و به قدرى در نماز شاداب بود که هر بيننده‌اى را حتى اگر اعتناى چندانى به نماز نداشت، به سوى نماز جلب مى‌کردند. قدرت جاذبه او تنها از اين طريق نبود صميميت او با شاگردانش پيوسته در حوزه زبانزد خاص و عام بود. از بهترين امتيازاتى که من در شخصيت او يافتم و متاسفانه اين روزها حتى از طرف بعضى از متعهدين به اسلا‌م زير پا گذاشته مى‌شود توجه به مثبتات محصلين و تقويت کردن آن نيات مثبت در افراد بود او هر يکى از شاگردانش را به امتيازى که در آنها يافته بود مى‌شناخت و هميشه سعى مى‌کرد با تشويق و تمجيد افراد و با رشد دادن اين امتيازات زمينه شکوفايى استعداد و نبوغ آنها را فراهم کند. به اين دليل پيوسته از دريچه نقاط مثبت هر شاگردى نزديک مى‌شد و ايجاد رابطه مى‌کرد. صميميتى که او به شاگردانش داشت بسيار منحصر به فرد بود. ما در مدرسه استادان زيادى داشتيم ولى دوستى و رابطه انس و الفتى که طلبه‌ها با او داشتند شايد با کمتر استادى داشتند و رفتار خود او در برقرارى اين رابطه خيلى موثر بود.

همانطور که گفتم «شهيد» براى ما يک بحث مفصل اجتماعى‌ سياسى آغاز کرده بود که محور اصلى بحث مردمى‌«ولا‌يت فقيه» مرجعيت شيعه و حاکميتى که جمعيت شيعه بايد داشته باشد بود. آن روزها که در اواخر سال 56 و اوائل سال 57 بود کم‌کم احساس مى‌شد که تغييراتى در مردم حاصل شده بود و شواهد و آثارى از حرکت مردم در گوشه و کنار مملکت ديده مى‌شد و پيدا بود که پايه‌هاى حکومت شاه متزلزل شده اما با آن صراحت و واقع‌بينى که آقاى بهشتى اين بحث را شروع کردند جزء شخص امام که کتاب ولا‌يت فقيه را نوشتند کسى سراغ نداريم که چنين موضوعى را در جايى مطرح کرده باشند و هيچ واهمه‌اى نيز از جاسوسان ساواکى دربار که در هر جايى رسوخ کرده بودند، نداشت. خوب به ياد دارم که روزى در کلا‌س سيستم حکومتى را که اسلا‌م بر آن صحه گذاشته بود خيلى دقيق بررسى و بعد روى تخته ترسيم کرد و بعد نيز خيلى دقيق به بررسى اين سيستم پرداخت که چگونه فقهاى دين و کارشناسان مذهب بايد در حاکميت دين نقش داشته باشند و چگونه ارگان‌هاى حکومتى بايد تحت اختيار و نفوذ آنها باشد. گاهى اوقات که افرادى در سرکلا‌س‌ها لب به اعتراض مى‌گشودند که اين بحث‌ها چه لزومى‌دارد. ايشان در حالى که لبخند معنى‌دارى مى‌زند پاسخ مى‌دادند: «من از شما تعجب مى‌کنم که چرا اينگونه سخن مى‌گوئيد. ما در پى تشکيل چنين حکومتى هستيم و بايد تمام هم و غم خود را براى تشکيل اين حکومت بگذاريم.».به هر حال برنامه کلا‌س‌ها به همين صورت ادامه داشت تا اينکه در بحبوحه انقلا‌ب قرار گرفتيم.

ما در دامغان بوديم و سخت درگير جريانات آنجا شنيديم که آقاى بهشتى در اين موقع براى ديدار امام به پاريس رفته است. من در جلسات خصوصى که قبلا‌ داشتيم پيوسته اين سوال را با خود داشتم که وقتى امام مى‌گويند استقلا‌ل آزادي، جمهورى اسلا‌مى‌اين جمهورى اسلا‌مى‌چه مقوله‌اى است و از کجا آمده، جمهوريت آن از کجا آمده و نيز اسلا‌ميت آن به چه نحو است.

تلفيق جمهورى با اسلا‌م يک ترکيب ناآشنايى است و اين چگونه خواهد بود چرا که ما قبلا‌ جمهورى از نوع اسلا‌مى‌آن نداشته‌ايم. اين سوال‌ها بود تا اينکه آقاى بهشتى از پاريس برگشتند و گويا همان سفرى بود که ايشان از طرف امام براى تشکيل شوراى انقلا‌ب ماموريت پيدا کرده بودند. بلا‌فاصله بعد از بازگشت ايشان کلا‌س‌هاى مدرسه حقانى تشکيل شده و ما دوباره در آنجا جمع شديم و اتفاقا در اولين جلسه‌اى که داشتيم من اين سوال خود را مطرح کردم که جمهورى اسلا‌مى‌يعنى چه، از چه مقوله‌اى است؟

چهره او خيلى بشاش شده و پاسخ داد: «اتفاقا من براى فهم ماهيت و حقيقت جمهورى اسلا‌مى‌آنطور که در ذهن امام است به پاريس رفتم و من هم از ايشان همين سوال را پرسيدم.»

شهيد بهشتى آن روز در يک جمله فرمودند: «ما مى‌خواهيم جمهورى تشکيل دهيم به سوى اسلا‌م که حرکت آن در جهت پياده کردن احکام اسلا‌م است و نظامى‌است در جهت اسلا‌م، اين پاسخ براى من با توجه به آمادگى‌هايى که در خود سراغ داشتم بسيار پاسخ راهگشا و تعيين کننده‌اى بود. در اينجا بد نيست نمونه‌اى از برخوردهاى آن شهيد را‌ که نشانه سعه صدر او بود‌ برايتان نقل کنم. يکى از مسائلى که آن روزها مطرح بود و چه بسا رژيم هم به آن دامن مى‌زد مسئله دکتر شريعتى بود و حتى در داخل مدرسه طلا‌ب دو دسته شده بودند. يک عده در حد کفر و شرک دکتر شريعتى پيش مى‌رفتند دسته ديگرى نيز در حمايت از دکتر افراط مى‌کردند. در آن موقع دکتر هنوز در قيد حيات بود و چه بسا آنها که دکتر را کافر مى‌دانستند استدلا‌ل‌هايى هم داشتند و به کتاب‌هاى ايشان استناد مى‌کردند و تعداد اينها روز به روز بيشتر مى‌شد.اين اختلا‌فات در قم بخصوص در مدرسه حقانى آنقدر بالا‌ بود که انسجام کارها را تا حدى مختل کرده بود و حتى بعضى از اساتيد خوب مدرسه نيز تصميم داشتند که همکارى خود را با مدرسه قطع کنند. ايشان وقتى اين مسئله را شنيدند بسيار منقلب شده و به مشهد آمدند. در آنجا طى چند جلسه چندين ساعته که در منزل شهيد قدوسى انجام گرفت روى مبانى اسلا‌م و تطبيق مبانى اسلا‌م با مسائل سياسى و اينکه چه کسى حق دارد روى اسلا‌م نظر بدهد به طور کلى اسلا‌م‌شناس کيست، بدهد و به طور کلى اسلا‌م‌شناس کيست به طور مفصل بحث کردند و به دنبال اينها در مورد انحرافاتى که در برخوردها به وجود آمده و خطرى که اين کار دارد و نفعى که رژيم مى‌تواند از آ‌ن ببرد به طور کامل صحبت کرد و بيش‌تر سعى او اين بود که اين افراطيونى را که عليه دکتر هستند متعادل کند. ايشان گفت: اين بى‌انصافى است که دکتر شريعتى را يک عنصر کافر و ضداسلا‌م بدانيم. من دکتر را مى‌شناسم و ايشان به خود من گفتند که مى‌توانيد کتاب‌هاى مرا نقد و تحليل بکنيد. دکتر شريعتى مصون از خطا نيست و انصاف اقتضا مى‌کند که ما با ايشان و کتاب‌هايشان محققانه برخورد کنيم. نبايد او را طرد کرد و با اين گونه اعمال او را به طرف دشمن فرستاد . ما بايد او را از خود مان بدانيم و در عين حال آثارش را نيز نقد و بررسى کنيم. اگر انتظار داريد که دکتر را به عنوان يک اسلا‌م‌شناس و کسى که تمام مبانى فقاهتى اسلا‌م را مى‌داند و نظر مى‌دهد بشناسيم چنين نيست چرا که او اين زمينه و تحصيلا‌ت صحيح اسلا‌م نداشته اما يک هنرمندى است که توانسته آنچه را از اسلا‌م دريافته به بهترين بيان به، بهترين زبان براى خواننده بيان کند و مى‌توانيم از ايشان و همين حد استفاده کنيم . او يک عنصر خوش‌قريحه پويا و پرجوش است نه يک اسلا‌م‌شناس فقيه عميق... و خلا‌صه دکتر بهشتى با اين برخورد منصفانه با دکتر شريعتى جو را از آن التهاب و تشويشى که پيدا کرده بود خارج کرد و به طلا‌ب فهماند که پيوسته در برخورد با اين‌گونه مسائل بايد منطقى بود و انتقادات را به دور از احساسات و عواطف و با استدلا‌ل‌هاى منطقى و عقلى تجزيه و تحليل کرد .

برخورد شهيد بهشتى با مخالفينش چگونه بود؟

خوش‌رفتارى صفا و صميميت را در تمام موارد در شهيد مى‌ديديم. حتى در برخورد با مخالفينش. براى نمونه جريانى که در انتخاب مديرعامل صدا و سيما توسط شوراى سرپرستى پيش آمد برايتان نقل مى‌کنم. بعد از اينکه شوراى سرپرستى انتخاب شده بود و طبق قانون مصوبه مجلس شوراى اسلا‌مى‌مى‌بايست براى اولين بار مدير عامل آن را تعيين کنند اعضاى شوراى سرپرستى براى انتخاب و نظرخواهى نزد آقاى بهشتى رفته بودند و ايشان روى يک جوانى تاکيد مى‌کردند که از نظر کارايي، عنصر فعال و خوبى بود و مى‌‌گفتند که اين شخص جوان خوبى است در حالى که يکى از دوستان آقاى بهشتى به ايشان گفته بود که اين شخص کسى است که همه تلا‌ش خود را بر اين قرار داده که شايد عليه شما مدرک يا سندى به دست آ‌ورد. و حال شما چگونه تعيين فردى را براى اين سمت انتخاب مى‌کنيد و ضمنا گفته بودند که اين شخص دنبال به دست آوردن اسنادى بر عليه شهيد مطهرى هم بوده مى‌دانيد آن روزها بازار شايعه‌پراکنى بر عليه شخصيت‌ها بسيار زياد بود و بخصوص منافقان تلا‌ش بسيار زيادى کرده بودند که نشان بدهند آقاى بهشتى در لا‌نه جاسوسى اسنادى دارد. ما راضى نمى‌شديم که چنين فردى را انتخاب کنيم اما آقاى بهشتى با بلندنظرى پاسخ دادند: «اگر چنين بوده اين از امتيازات او محسوب مى‌شود و شما بايد او را انتخاب کنيد. اين نشان مى‌دهد که اين شخص يک جوان جست‌وجوگر پرتلا‌شى است که در پى اين بوده است که مبادا کسانى که در جمهورى اسلا‌مى‌مسئوليت‌هايى حساس گرفته‌اند خائن باشند حال اگر اين فرد با جست‌وجو و تلا‌ش خود سندى مى‌يافت که خداى نکرده نشانگر خيانت ما بود، آيا اين خدمت به ملت ايران نبود که بهشتى را افشا کرده بود؟! پس اين يک دليل بر شايستگى براى احراز چنين پستى مى‌باشد.»

آيا از ايشان تعبيرى در مورد حزب به خاطر مى‌آوريد؟

به خاطر دارم که يک روز ايشان در حزب و يا در جاى ديگرى صحبت کردند و اتفاقا بحثشان هم روى حزب جمهورى اسلا‌مى‌بود. ايشان مى‌‌گفتند: من حزب را معبد خود مى‌دانم. حزب به عنوان تشکيلا‌تى که مى‌‌تواند يک انسجام فکرى در ميان اعضاى خود ايجاد کند و نيروهاى بالقوه موجود در جامعه را جمع کند و به فعاليت برساند، بسيار لا‌زم است اما اگر حزب با بلندنظري، وسعت نظر و سعه‌صدر با مسائل برخورد نکند، به شکل باندها و گروه‌هايى در داخل خود درمى‌آيد که هر گروهى براى رسيدن به اهداف خود حداقل در داخل، درصدد حذف گروه ديگر است. در نتيجه ممکلت از بسيارى از نيروهاى مفيد خالى مى‌شود و حزب از هم مى‌پاشد و ايشان شرط خدمت در حزب را سعه‌صدر مى‌دانستند.

شما آقاى بهشتى را به عنوان کسى که در کوران حوادث مسئوليت‌هاى بسيار سنگين و حساسى گرفته بود چگونه يافتيد؟

چيزى که در ايشان بيشتر جالب بود و بيشتر نظرها را جلب مى‌کرد مقاومت ايشان در برابر مشکلا‌ت و شهامت ايشان در برخورد با مسائل بود. ما متاسفانه امروز درگير اين عدم شجاعت در تصميم‌گيرى و نظردهى از سوى بسيارى از مسئولا‌ن و دولتمردان هستيم، طورى که تحت تاثير جوسازى‌هايى که صورت مى‌‌گيرد، بسيارى نظرهاى خوب خود را محافظه‌کارانه ابزار نمى‌کنند. شهيد بهشتى آنچه را که صحيح تشخيص مى‌داد و آن را منطبق با نظام جمهورى اسلا‌مى‌مى‌‌دانست، تا آخر دنبال مى‌‌کرد و در برخورد با مسائل از هيچ چيزى هراس نداشت و ما در برخورد با مسائل بسيارى مشکل آنجا که همه درها را بر روى خود بسته مى‌يافتيم، به ايشان پناه مى‌آورديم و اين تنها به همان دليلى بود که عرض کردم.

يادم مى‌آيد که يک روز در دادستانى و در کل اوضاع سياسى مملکت حادثه بسيار مهمى اتفاق افتاده بود به طورى که آقاى قدوسى به عنوان دادستان انقلا‌ب سخت نگران بودند و به دنبال اين واقعه از من خواستند که نزد شهيد بهشتى بروم و از ايشان چاره‌جويى کنم.

ايشان آن موقع رئيس مجلس خبرگان بودند. يادم مى‌آيد وقتى نزد ايشان رفتيم و با احساسات زيادى جريان واقعه را تعريف کردم که چه نشسته‌ايد، مملکت دارد از دست مى‌رود، همه چيز از هم مى‌پاشد، فکرى بکنيد و خلا‌صه با هيجان بسيار از سختى کار حرف زدم. اما با آرامش و متانت خاصى به تمام حرف‌هاى من گوش کرد و بعد از اينکه حرف‌هاى من تمام شد بلند شد و پيشانى مرا بوسيد و گفت: «از اين همه سوز و احساسات نسبت به جمهورى اسلا‌مى‌لذت مى‌برم. اما اين طور نيست که شما فکر مى‌‌کنيد ريشه‌هاى اين جمهورى اسلا‌مى‌آنقدر قوى و محکم است که اين حوادث کوچکى که شما مى‌گوييد، نمى‌تواند درخت مستحکم جمهورى را حتى تکان بدهد. شما نگران نباشيد.» شهامتى که او در برخورد با آن حادثه که در ذهن ما خيلى مهم بود. نشان داد، دل‌هاى نگران همه ما را آرام کرد. خاطره ديگرى که من آن را به عنوان يک خاطره و يادگارى از او نگه داشته‌ام مربوط به همان شبى بود که من اين صحبت‌هاى بالا‌ را با او کرده بودم، قرار بود که من به دادستانى بروم و مسئولا‌ن را که منتظر پاسخ بودند از نگرانى درآورم و ايشان هم مى‌خواستند به خانه خود بروند.

سوار ماشين که شديم يکى از منسوبين ايشان هم که از شهرضا آمده بود و با ايشان کارى داشت، در ماشين بود.

در طول راه آقاى بهشتى با اين شخص خيلى صميمانه صحبت مى‌کرد و اين مسئله نشان مى‌داد که او از نزديکان ايشان است، بعد از کمى صحبت پرسيدند که خوب براى چه کارى آمده‌ايد. آن شخص گفت: «با شخصى از سرزمينمان دچار اختلا‌ف شده‌ايم. من به دادستانى شکايت کرده‌ام و ما در حال حاضر درگير اين جريان هستيم. چون ممکن است حق من پايمال شود تنها خواهشى که از شما دارم، اين است که فقط چند کلمه به دادستانى اصفهان بنويسيد که به اين کار ما رسيدگى شود.لزومى‌ندارد که بنويسيد حق را به من بدهند، فقط خواستار رسيدگى بهتر شويد. آقاى بهشتى همه حرف‌هاى آن شخص را گوش کرد و پاسخ داد: «شما براى من خيلى عزيز و قابل احترام هستيد، ولى آن روزى که امام به من فرمان دادند که به کمک دوستان، شوراى نگهبان را تشکيل دهم و مسئوليت اداره انقلا‌ب را در ايران به عهده من گذاشتند، من به شکرانه اين نعمت که خدا داشت به ما مى‌داد و آن جمهورى اسلا‌مى‌بود، با خدا يک پيمان بستم که اگر يک مسئوليتى در جمهورى اسلا‌مى‌به عهده من گذاشته شد، نه به حق و نه ناحق، قلمم براى توصيه روى کاغذ نرود و با اينکه مى‌دانم که تو راست مى‌گويى و مى‌دانم حق با تو است، اما بهتر است از همان مراجع قضايى آنجا اقدام کني.» و سپس رو کرد به من گفت: «اگر ما مى‌خواهيم موفق باشيم، بايد قرطاس بازى و رابطه‌بازى‌ها، نامه‌نگارى‌ها و توصيه‌کردن‌ها را کنار بگذاريم.» و آ‌نچه که در مورد شخصيت ايشان تاکنون ناگفته مانده، اين است که اگر تمام بايگانى‌ها، تمام ادارات و تمام نامه‌هاى ادارى را که ايشان فرستاده‌اند، بگرديد و بخوانيد، هرگز نخواهيد يافت نامه‌اى که ايشان براى کسى توصيه نوشته باشند و يا حتى تلفنى در همين رابطه سراغ خواهيد داشت و متاسفانه کمتر کسى را خواهيد يافت که آلوده به اين مسائل نشده باشد.

فکر مى‌کنيد فقدان وجود بهشتى چه اثراتى در جامعه کنونى ما داشته باشد؟

من امروز احساس مى‌کنم جاى بهشتى در ميان ما و جامعه ما خيلى خالى است اگر بهشتى بود بسيار از اين گله‌ها که کم و بيش از سوى بعضى مسئولا‌ن و مقام‌ها شنيده مى‌شود، وجود نمى‌داشت. اگر او بود بسيارى از ضعف‌هايى که ما در کار قوه قضائيه اکنون مشاهده مى‌کنيم و بسيار عدم قاطعيت‌ها که در کار دادگاه‌ها و دادسراها هست، وجود نمى‌داشت قوه قضائيه اگر يک قوه قدرتمند باشد، مى‌تواند امنيت، عدالت و معنويت را به اين جامعه بازگرداند. مى‌تواند ديکتاتورى را از اين جامعه محو کند، در عين حالى که امنيت را کاملا‌ مستقر کرده. آقاى بهشتى با اين اعتقاد در راس قوه قضائيه شروع به کار کرد و با جذب نيروهاى فعال، مومن و کارکشته و دفع نيروهاى فاسد، ‌داشت چنين راهى را مى‌رفت اما متاسفانه شهادت ايشان و رفتن ايشان، وقفه‌اى در اين اصلا‌حات قوه قضائيه ايجاد کرد. امروز هم ما جايگاه خالى قاضى القضاه قاطعى چون او را دقيقا احساس مى‌کنيم. اگر بهشتى بود، ما در اينجا تفاهم بين گروه‌هاى مختلف سياسى و اجتماعى تفکرات و انديشه‌هاى مختلف سياسى‌ اجتماعى موفق‌تر بوديم. او قدرت اين را داشت که حرف‌هاى گروه‌هاى مختلف با افکار متضاد را بشنود و نقاط مثبت و مشترک اينها را پيدا کند و افراد را به هم نزديک کند و سوتفاهم را با يک گفت‌وگوى دوستانه از بين ببرد. اگر چه ما از اين بابت نگرانى نداريم چون بسيارى از دوستان و بزرگان و برادران و ياران او هستند که کارها را با عنايت ويژه شخص امام انجام مى‌دهند ولى اگر بهشتى بود بسيارى از مشکلا‌تى که فقدان او ايجاد کرده نداشتيم.

او بهتر از هر کسى با اين جو تنگ نظرى‌هاى علمى و فکرى که امروز گاهى چهره شوم خود را در بسيارى از مسائل نشان مى‌دهد مبارزه مى‌کرد. بحث‌هاى مستمر و قوى او را در مجلس خبرگان را همه مردم هنوز به خاطر دارند. او بهترين کسى بود که با قوى‌ترين بيان براى دفاع از محرومين برمى‌خواست و وقتى آيات و روايات را در دفاع از محرومان مى‌خواند کسى ياراى مقاومت در برابر او را نداشت. ولى ما مى‌بينيم امروز حتى گاهى کار به جايى مى‌رسد که دفاع از محرومان يک انحراف تلقى مى‌شود. اگر بهشتى‌ها همچنان بودند اين افکار نبايد انحراف شناخته شود. من نمى‌گويم که در تفکر اسلا‌م اصيل و در تفکر شخصيت‌هاى برجسته انقلا‌ب و ساير علما چنين انحرافى خداى ناکرده وجود دارد ولى آقاى بهشتى در دفع تفکرات غلط، تنگ‌نظرى‌ها، ‌خودکم‌بينى‌ها و عقده‌هايى که در اين زمينه‌ها بود خيلى موثر بود و اگر بود من مطمئن هستم که اين عده قليل فرصت‌طلبانى که بخصوص در مسائل اقتصادى نفوذ کرده‌اند و از اين طريق به مردم فشار وارد مى‌کنند هرگز در برابر او ياراى مقاومت نداشتند. به هر صورت جايگاه اين شخص بزرگ را در مديريت اين مملکت در فقاهت اين نظام در قانون‌گذارى جمهورى اسلا‌مى‌و در تدوين مقررات قضايى در رهنمون دادن در نماز جمعه در بحث‌هاى آزاد سياسى و در بسيارى سطوح ديگر اين جمهورى خالى‌مى‌بينيم. اگر بهشتى و بهشتى‌ها احيا شوند اسلا‌م خيلى شيرين‌تر به کام مردم مى‌نشيند و نفوذش قوى‌تر و بهتر خواهد بود و شايد به همين دليل بود که امام بهشتى را يک ملت مى‌دانست يعنى وجودى که مى‌توانست در بسيارى جهات و ابعاد بار اين انقلا‌ب را به دوش بکشد و يک تنه با مشکلا‌ت مبارزه کند. خدايش رحمت کند و با اجداد مطهرش محشور فرمايد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:39  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

( امروز اول اسفند 1388 می باشد و 24 سال از شهادت اندیشمند فکر و قلم شهید شاهچراغی می گذرد . مقاله ای که در ذیل می آید به قلم شیوای همشهری دامغانی جناب آقای شهاب الدین بنائیان نگاشته شده که ضمن سپاس از ایشان در اهتمام به این موضوع ، این مطلب را با هم می خوانیم)

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تحولات چشمگیر علمی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در شهرستان دامغان به وقوع پیوست. نخستین گامها برای تحقق این تغییرات مثبت در همان سالهای اولیه پیروزی نهضت با تشکیل نهادهای انقلابی برداشته شد. تأسیس جهاد سازندگی به فرمان حضرت امام (ره) و دیگر بنیادها و نهادهای مردمی و دولتی در شتاب بخشیدن به روند محرومیت زدایی و افزایش رفاه عمومی نقش بسزایی را ایفاء نمود. 

تأسیس جهاد سازندگی به فرمان حضرت امام (ره) و دیگر بنیادها و نهادهای مردمی و دولتی در شتاب بخشیدن به روند محرومیت زدایی و افزایش رفاه عمومی نقش بسزایی را ایفاء نمود

این سالها مصادف شد با شکل گیری مجلس شورای اسلامی و انتخاب نمایندگان واقعی مردم در قوه مقننه. مردم دامغان نیز با اعتماد به نقش ممتاز شهید سید حسن شاهچراغی در انقلاب اسلامی ملت ایران، ایشان را به عنوان نماینده مردم راهی عالی ترین نهاد قانونگذاری کشور نمودند تا یکی از زرین ترین صفحات تاریخ نظام جمهوری اسلامی به نام این فرزند عزیز دامغان ثبت شود. درباره ابعاد حضور موثر شهید شاهچراغی در صحنه های سیاسی همین بس که وقتی پیرامون عملکرد مجالس اول و دوم مطالعه می کنیم، فعالیت های شهید شاهچراغی در حوزه های گوناگون، برجستگی خاصی دارد. به عنوان مثال در مهمترین فراز از تاریخ معاصر انقلاب اسلامی که اعلام عدم کفایت سیاسی بنی صدر است، نماینده دامغان با انجام سخنرانی های روشنگرانه و تبیین خط انحرافی بنی صدر و حامیان منافقش، در اتخاذ تصمیم قاطع نمایندگان برای اعلام بی کفایتی سیاسی وی و عودت امانت ارزشمند ملت از ابوالحسن بنی صدر، تلاش موثری را به انجام رسانید که هرگز از یادها فراموش نخواهد شد.

مردم دامغان نیز با اعتماد به نقش ممتاز شهید سید حسن شاهچراغی در انقلاب اسلامی ملت ایران، ایشان را به عنوان نماینده مردم راهی عالی ترین نهاد قانونگذاری کشور نمودند

شهید شاهچراغی در کنار رسیدگی به امور سیاسی و قانونگذاری، نسبت به سامان یافتن اوضاع و احوال دامغان تلاشی خستگی ناپذیر داشت چنانچه در وصیت نامه اش که آخرین اثر مکتوب بجای مانده از اوست، بزرگترین آرزویش را تعالی و پیشرفت دامغان می داند.

شهید سید حسن شاهچراغی در وصیت نامه اش که آخرین اثر مکتوب بجای مانده از اوست، بزرگترین آرزویش را تعالی و پیشرفت دامغان می داند

عضویت شهید شاهچراغی در هیئت رئیسه مجلس دوم و مدیریت همزمان موسسه کیهان نیز تنها جلوه ای از اطمینان کامل یاران امام و رهبران انقلاب به شایستگی ها و توانمندی های برجسته ترین چهره سیاسی و مبارزاتی دامغان از آغاز نهضت امام (رض) تا کنون است.

این شهید عالیقدر اگر چه مدت زمان زیادی در کسوت نمایندگی مردم حاضر نبود و با سعایت عناصر منافقین و در اثر حمله جنگنده های بعثی به هواپیمای حامل او و یارانش به فیض عظیم شهادت نائل آمد ولی در همان زمان کوتاه مسئولیت، به فراخور حضور کارآمد در عرصه های مبارزاتی، قضایی و تقنینی، منشاء اقدامات ارزشمندی گشت تا رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در اجتماع مردم دامغان، شهید شاهچراغی را متعلق به ملت ایران و پرچم افتخاری برای مردم دامغان بداند.

در سالیانی که از هنگام شهادت شهچراغ اندیشه و قلم شهرمان می گذرد، معیار مردم دامغان برای ارزیابی عملکرد نمایندگان مجلس، انطباق کارنامه آنها با افکار و اندیشه های شهید شاهچراغی بوده است که این موضوع نشانگر زنده بودن تفکرات پویای ایشان است که به اعتقاد نگارنده این سطور از خصوصیت "حیات جاویدان شهیدان" نشأت می گیرد.

شاید کسانی با نشناختن مبانی ارادت آحاد مردم به شهید شاهچراغی و چرایی ماندگاری راه و روش او در مسیر انقلاب، تنها به ذکر اوصافی از مجاهدتهای فراوان ایشان در بیش از سه دهه از عمر با برکت اش اشاره نمایند، اما باید گفت آنچه پرچم افتخار شهید شاهچراغی را برای همیشه تاریخ بر فراز قله های جاودانگی به اهتزار درآورده، اخلاص و ایمان این شهید والامقام است که همچنان در بطن رویدادهای مختلفی که شهر ما را احاطه نموده، راهیان نیل به اهداف مقدس او را به سوی آن ارزشهای متبلور در قلم و کلام ایشان و دیگر رهروان صدیق راه سرخ شهید شاهچراغی فرا می خواند.   

باید گفت آنچه پرچم افتخار شهید شاهچراغی را برای همیشه تاریخ بر فراز قله های جاودانگی به اهتزار درآورده، اخلاص و ایمان این شهید والامقام است

ما برای اینکه امروزمان مشحون از یادگارهای شهید شاهچراغی شود، شایسته است تا در هر مکانی از حرکت رو به فردای ایران سرافراز ایستاده ایم و با هر میزان از علاقه ای که به شهر و دیارمان داریم، همین حالا فاصله خویش را با دیدگاه های بلند آن عزیز به نظاره نشینیم و با نصب العین قرار دادن نگرش الهی او، به خود و دیگران متذکر شویم که "راه اینجاست".

شهید شاهچراغی اکنون نیز هست و بیش از گذشته در اندیشه استعلای دامغان ماست. دامغانی که این روزها به مراتب تشنه تر به نوشیدن از چشمه زلال صداقت و دیانت شهید شاهچراغی است. مردمانی که تنها به سهمی حلال از سراب دنیا بسنده می کنند و در بین شعارهای رنگارنگی که می بینند و می شنوند، در پای آن بیرقی می مانند که رنگ خدایی گرفته و به ارزش های اسلامی و قرآنی پایبند باشد. اینک پس از بیست و چهار سال از فقدان ظاهری جسم شهید شاهچراغی، می توان روح آسمانی او را در هر سو نگریست که ما را به تداوم راه امام و شهداء فرا می خواند و از افکار ناصوابی که بعضاً حقیقت را فدای مصلحت می سازند، پرهیز می دهد.

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:38  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

مطلب ذيل توسط استاد حسين معلم دامغاني نگاشته شد كه  در اسفند 1387 در نشريه نگاه جوان به چاپ رسيد.

اصلش از «نورآباد خدا» بود ناکجای بی ظلمت، وادی بودای سفر کرده، از آدم، شیث و نوح و ابراهیم و اسماعیل و... گذر کرده تا بخانه علی و فاطمه (ع) درآمده و قدم از سرزمین حجاز فرانهاده، بیابان در بیابان قطع مراحل کرده، دجله و فرات پشت سر گذارده، از «شاه چراغ» رخصت رفتار یافته، صحرا به صحرا سرزمین آفتاب را درنوردیده تا بمولد و نشاء خویش و «حسن آباد» رسیده و بر کناره ملک خورشید چون چشمه ساری پاک جاری شده، و در جریان خویش طلب وطن مالوف کرده تا بملکوت خدای راه یافته و شاهد بزم شهود گردیده و از هرچه غیر او وارهیده.

و لابد آنکه از «نورآباد» خداست مولد و منشاش نیز باید «حسن آباد» باید، چه آمده از ملک حسن را رویش گاهی جز «حسن آباد» نیست و نامش نشان راهش و سید حسن شاهچراغی نیک تأمل کن. دیرزمانی با هم بودیم...

گمانم نمیرفت، باین زودی فصل فراق آغاز شود و نمی پنداشتم در این نزدیکی ها بار سفر بندد. می گفت: «وقتی ته دلم را می نگرم هیچ آرزویی در آن نمی بینم، مگر آتشدانی»! نمی دانستم. به ناگهان چه شوقی همه وجودش را پر ساخته بود. پیشتر از این دیده بودمش، بشوق در کناره آتشدان نشسته، محو رقص شعله ها گشته! حضور و حضرت دیگران را فراموش ساخته نمیدانستم: «رقصی چنین میانه میدانش آرزوست». تا دیرگاه نشستیم از هر در سخن راندیم. معلوم بود حرفی در میانه است و این همه بهانه، اما ناگفتنی که: ورای حد تقدیر است شرح آرزومندی. از آن پس دیگر ندیدمش تا بدان شب، که تفسیر آتش و آتشدان و کلام پوشیده و پنهان را از خبر آن دوست دریافتم «عین آتش شده بود» یعنی همه نور! سختم بود و صعب و هنوزم دشوار، دل نگران و چشم گریان، نه از آن روی که مقام قرب یافته بود و از آن ظلمت تن بنور امنیت حق رسته بل بجهت فرقت و هجران.

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی

کنون مرثیه نمی سرایم و کرامت نمی سازم که نه مرده می پندارمش و نه بت می سازمش لکن بر سبیل عبرت و هم به تسلیت دل به خاطر خود و دیگران سخنی چند می گویم که: یاد یاران یار را میمون بود. سالها پیش وقتی طلبه نو خاسته بود در قم، رشته الفت میانمان برقرار شد و عهد مودت استوار پس شبانی دراز خالی اغیار فراهم آمدیم و نرد محبت باختیم و قصه دوستی و موانست پرداختیم، بی جنگی و ستیزی، که حالیمان نبود وارثی و تمنای غیری و اصلاً حسن او در این بود: سودای مالی نداشت، خیال جاهی در سر نمی پروراند. همان بود که می نمود، بی تعارفی و تکلفی. در سفر و حضر ایام خوشی و روزگار ناخوشی، در زی طلبگی، و بر مسند دولت مردی بیگانه از رنگها و نیرنگها، بدور از عصبیت ها و جهالت ها. حضورش از خود بیگانه ات نمی نمود و وجودش رنج خاطرت نمی فزود، درآمدن، نیاز به اعلام قبلی نداشت، بی کبکبه و دبدبه بود، ساده و بی پیرایه، مصاحبت و مجالستش خالی از تصنع و تکلف و غنیمت به هروقت، شب یا روز نه خود را در معذور گرفتار میساخت نه تو را به عذابی الم انگیز دچار، که ناجنس نبود و «روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم.»

بدون آنکه کسوت منقش ریا در بر کند و بر مفرش منقوش زرق نشیند یا بر مسند مغشوش زهد تکیه زند، هیچگاه خالی از خدای نبود، همواره دل با او داشت و رو به سوی او و تو را نیز هر که بودی بی ادائی نفرت انگیز براه می خواند و با خود همراه می خواست. هرگز صداع نمی داد و خود نیز اهل این واقعه نبود، آرام و متین، آنچه پسندیده بود می کرد و آنچه می پسندید بجای میاورد و این همه بر قاعده «حسن» و معیار صدق و حق همین بود که «حسن» بود و از «حسن آباد» خدای تبارک و تعالی. سخن کوتاه «چنان زیست که باید، و چنان سفر پیش گرفت که شاید، خدایش بمنّ کرم مقام و مرتبت محسنان کرامت کناد ان شاء ا...»

عزیزا! تو دانی و من و همگان دانند که صدق کلام حق تعالی شأنه بر کسی پوشیده نیست. «اینما تکونوا یدرکم الموت ولو کنتم فی بروج مشیده» رفتن محتوم است و چگونه رفتن مساله. مرگ آیندنی است و اجل آمدنی و این معامله در بازار جهان شدنی. «بای صورة شاء» نهال تازه رسته را روی در کوچیدن است و گیاه سینه از خاک برگرفته را سرخوشیدن یعنی «زاینده» بناچار میرنده است و آینده بلابد «رونده». و دانی درمانها، بسیاری، درد است، گریختن ها، «مرگ».

شنیده ای حکایت آن گریز پای را که از مرگ تا به مهلکه گریخت! و قصه آن زرگر سمرقندی را در کلام مولوی (ره):

در خیالش ملک و عز و سروری

گفت عزرائیل رو، آری، بری

ای شده اندر سفر با صدرضا

خود بپای خویش تا سوء القضا

به بدان خاطر که شبت کوتاه شود و خوابت سنگین، یا بنادانسته خرسند گردی از مرگ همسایه در طمع آنکه «رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت» موانع معدوم گشت و شرایط موجود تابتازی بهر میدان که نه شایسته است و بهر شارع که نه بایسته، زیرا:

گرچه دیوار افکند سایه دراز

بازگردد سوی او آن سایه باز

بر من است امروز و فردا، بر وی است

خون چون من کس چنین ضایع کی است

این جهان کوه است و فعل ما ندا

خود ندا را سوی ما آید صدا

زودا، که ایام من و تو نیز سپری گردد و نوبتمان بآخر رسد، پس وقت خوشمان ناخوش شود، و قصه آمد و شدمان بر سر کوی و برزن نقل محفل هر مرد و زن یعنی «خرمان بمیرد و بارمان برهگذار بماند» آنگاه دوستان بطمع گرد آمده را اثر نباشد و ناصحان بفریب سوگند خورده را خبر نیاید. خدا را، بازآ، پیش از آنکه فرصت غایت شود غم کار خود خوریم که عالم را نمی بینم بقائی و قبل از آنکه هنگام بگذرد خود اندیشه زاد و راحله کنیم که یاران موافق همه از دست شدند و فردا نه ندامت را سودی است و نه پشیمانی را فایده ای. بادا که برحمتش عزّ شأنه اگر آلوده خبثیم، پاک شویم و اگر آمیخته کدورت، مصفّا. «ان ا... یحب المحسنین» و «یحب المتطهرین»

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

«سید حسن» که خدایش برحمت واسعه خویش مسرور کناد، رفت، چنانکه مردان روند «بپای رضا تا حسن القضا» که نه گرفتار «بند مقام» بود و نه بسته «زندان مال» و نه اسیر در سیاهچال «فخر و اختیال». «ان ا... لایحب کل مختال فخور». و این نه به گزافه و نارواست، که اگر چنین بود، وقتی از حضرت عزیز، رخصت دیدار طلبید و از حضرت عزت طلب بار کرد، حقش جلّت عظمته بسان قرآن مجید نمی فرمود: ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون (آیات 29-30-31 سوره شریفه نحل) بل مایه می گشت و اصل آیت: ... اثاقلتم الی الارض ... (آیه 37 سوره مبارکه توبه) را، که واماندگان در تیه ضلالت همان افزون طلبان آزمندند، خواهندگان سیر و عدس، عنوان کنندگان «یا موسی لن نصبر علی طعام واحد» یعنی از وحدت بتفرقه گریزندگان و از توحید بشرک در آویختگان، بتفاوت نام و مقام. و رسندگان بمقام وصل، و واصلان بمرتبت قرب، صابران و راضیان و بحق از غیر او خشنود شوندگان و امر خویش بصدق بحضرت حق واگذارندگان و از قید نام و نان در گذرندگان. برادرا! نیک بنگر، من و تو از کدام قبیله ایم، مخاطبان «قلنا اهبطوا مصر ا...»

یا نواختگان: «ارجعی الی ربک...» سراغ مجلس آنان را داری و نشان محفل اینان را می شناسی، توبیخ آنان: «... ما غرک بربک الکریم» و توقیح اینان «... فتبارک ا... احسن الخالقین.» پس بعبرت نه به مفاخرت ذکری آرم از آن سفر کرده و «سید حسن» خلقی صالح از تبار شهیدان و فرزندی صادق از طایفه عزیزان که بقول شیخ علیه الرحمه «در کجاوه انیس بود و در حجره جلیس» شاید که مرا و تو را بیداری افزاید و از چنگ دیو و دد خودخواهی برهاند، یادش بخیر باد. اگر چه دلش از غم ایام خون بود، چهره خندان بود و گرچه تنش از ضرب تازیانه دونان ناسور، دستش بگرمی محبت نوازنده. در مجلس دوستان خاضع بود و در جمع غریبان خاشع نه نرد نخوت و ناموس بازنده و از باد غرور آکنده، حرمت پیران و احترام جوانان نگاهدارنده و خواهنده را از در خویش به قهر و غلبه نه رماننده. و نه در عرصه جهالت نابشایست تازنده. در غیبت و در حضور یکروی بود در ظاهر و باطن یک توی و با تو و غیر تو یک گوی، راحت خود و رنج دیگران را نه طالب بود و بر هوای نفس غالب. در طلب مقام و منزلت نه بر خر شیطان سوار بود و نه دریافت هر چه هوا طلبد نابکار. از آموختن نیاساینده بود از آموزش دریغ نورزنده. از اهل ریا و مفاخرت بحسب یا به نسب دور و از هرچه نه بر میزان و معیار حق عور، از دوستان ببهانه قطع پیوند ناکننده بود و یوسف مصری به زر ناسره نافروشنده، حد خویش و حقوق دیگران را شناسنده بود و بر توسن تیزپای خشم لگام صبر و حلم افکننده. آنچه نمیدانست نمیگفت و آنچه می دانست به آب کذب نمی شست. از پناه خلق بحصن حصین خدای تعالی گریزنده بود و در پناه حضرتش بسکینه دل آرمنده. با خصم خدای جل جلاله به ستیز بود و با دوستان او بوفا و پرهیز. حقوق الهی به کم بسیار در خاطرش عظیم بود و ایزد منان همواره در دلش رحیم. باتکّاء پرورنده از نگاهدارنده بی نیاز بود و در طلب رضای حضرتش با سوز درون همساز. در عین فقر توانگر بود با کمال توانگری فقیر و چه بسیار دردسر دهم که «حسن» بود لابل «سید حسن». و برادرا، دانی که این همه از خصلت کریمان است نه از خوی بد لئیمان، که مقربان او جلّ و علا به نیاز حضرتش از غیر بی نیازند و به بندگی خداوندیش از بند عبودیت خلق رسته، پس چه عجب اگر مقبول افتند و رخصت دیدار یابند که بهشت مشتاق اینان است نه اینان مشتاق بهشت. «طوبی لهم و حسن مآب» شهیدان شاهد را و شاهدان شهید را بر شاخ طوبی آرامیده، از کوثر حق سیراب گشته و در تسنیم، تن شسته و در هوای کوی او فارغ از خویش و بیگانه گشته که نه بیگانگی دانسته و نه غیریتی یافته همه آشنا در آشنا گشته.

ای بار خدای برحمت و کرم خویش برادران ما را و بتصدق آنان ما را، از خوف و خطر مهالک برهان و برحمت و رافت بقرب حضرتت بازرسان، که:

دام سخت است مگر یار شود لطف خدای
ورنه آدم نبرد صرفه زشیطان رجیم  
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:57  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 

(مقاله ذيل به قلم زيبا و شيواي دانشمند فرزانه جناب آقاي دكتر حسن سبحاني نگاشته شده كه در اول اسفند 1387 در نشريه نگاه جوان خبرنامه كانون جوانان تاريخانه منتشر شده است)

انقلاب اسلامی ایران در کنار توفیقات و تحولاتی که به ارمغان آورده، هجرت ها و حسرت هایی نیز بر جای گذاشته، بنحوی که حدوث این دومی ها شرط لازم آن اولی ها بوده است. چه بسیار از انسان های مومن و معامله کرده با خدای خویش، که تمام داشته خود و از جمله جان شیرین را در گرو توفیق و نهادی شدن و احیاء ارزش ها و احکام اسلامی، بی هیچ چشم داشتی و بی هیچ منتی و بی هیچ مطالبه ای، در اوج مظلومیت و سکوت گذاشتند و گذشتند تا اکنون نهال نوپای نهضت "خمینی" سی سالگی خود را تجربه کند در حالیکه پاسداران و پشتیبانان و شیفتگانی از یادگاران آن مهاجران فی سبیل ا... هم در عنفوان جوانی و شادابی، یادآور به بار نشستن تلاش ها و مرارت هایی هستند که اینک تجلی عملی عزت و استقلال و خودباوری ایران اسلامی است. سید حسن و سید قاسم از جمله این سفر کردگان هستند که اینک بیست و سه سال است که با هجرت خویش حسرت بهره مندی جامعه اسلامی از حضور فیزیکی خود را بر قلوب سرشار از احترام ما به خویش بجای نهاده اند. هر چند در منطق ما شهیدان راهنمایان مسیر و از جمله نعمت داده شدگانی هستند که همه نمازگزاران در هر اقامه نماز، بارها هدایت شدن به راه آنان را از خدای خویش مسئلت می نمایند. و در واقع با نبودن فیزیکی خویش نیز جامعه اسلامی را از شتاب در طی مسیرهای در پیش روی محروم نساخته اند. اما دلتنگی های ما خاکیان علیرغم حضور نورانی آن افلاکیان پدیده ای نیست که لحظه ای از خاطره هامان به عزیمت بیندیشد. و داغی را که بواسطه عدم حضور "امروز" ی آنان بر پیشانی "سیاست" و "هدایت" جامعه گذاشته است به فراموشی بسپاریم. امسال هم فقط هفته ای پس از آنکه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را جشن می گیریم بزرگداشت یاد و خاطره بیست و سومین سالگرد شهادت سید حسن و سید قاسم را گرامی می داریم و خوشحالیم که این گرامیداشت در ذهن و عین مردان و زنان عمدتاً نوجوان و جوانی برگزار می شود که به تحقیق فرزندان و پرورش یافتگان انقلابی هستند که "شاهچراغی" و "موسوی" از سربازان عالم و عامل به آن بودند و می توانیم با اطمینان به آنان بگوییم که ای شاهدان قریب پیروزی حق بر باطل همچنان راه های ناشناخته بسوی اهداف مقدس شما را می پیماید و به پیش می رود و ما به شادی شما از این نصرت و پیشروی خوشحالیم و البته باید با حسرت به شما بگوییم که ای دلواپسان غریب، ما امروز به میزان هر چه بیشتری به استمرار حضور آرمان های ملی شما در عرصه سیاست و به تعمیق معارف دینی ناظر بر حقوق متقابل فرد و جمع در عرصه "هدایت" اذهان نیازمندیم. و کرانه های این نیاز بسیار فراتر از هر اندازه ای است که به تصور ما خاکیان می آید. سید حسن شهید، امروز فضای ایران اسلامی آنقدر به تبیین تاریخ اسلام و نحوه استحاله ارزش های دینی در آن دوران از ناحیه شما نیازمند است تا آن را ره توشه چگونگی حرکت امروزین خود کند که من بعضاً با حسرتی عمیق یاد آن عصرها و آن شب هایی را که تحلیل های ارزشمند تو از درون مساجد دامغان "خلق" ی را به حرکت می آورد در اندیشه نگران امروزین خود به انتظار می نشینم و در سکوت انتظار طاقت فرسایم، بمثابه شمعی قطره قطره آب می شوم و فرو می ریزم و با خود می گویم که ای کاش تو بودی و باز از گوشه و کنار شهرها و روستاهای آشنا از ارزش هایی که نباید استحاله شوند سخن می گفتی. تو، ای سید قاسم شهید و عزیز، ای کاش امروز می بودی و برای بهبود در توزیع درآمد و رسیدگی به آب و خاک دهقانان و اعتلای شئونات اسلامی و مبارزه عملی با معاندان با تلاش های خالصانه شبانه روزی ات بر فرصت طلبان سیاسی و عافیت طلبان اقتصادی یورش می بردی در حالیکه فرش زیر پایت از کمترین بهای ممکن برخوردار بود و سوز درونت برای گسترش دامنه خدمت رسانی از مرزهای قوم و قبیله گذشته و همه جا را سرزمین خویش و همه را مردم خود برای خدمتگزاری می دانست. یاد نگاه نافذ و تحرک خستگی ناپذیر تو، آنقدر برای انگیزه بخشی های امروز ما مفید و موثر است که حسرت این داغ موثر غایب را نیز، بر دل زخمدار خویش احساس می کنم. شهیدین پرافتخار از خدایتان بخواهید تا مرزهای فکری امروز ما را توسعه دهد و مردمان ما را ذهنیتی به وسعت مسائل جهان و ایران اسلامی و نه به کوچکی پستوهای متعصبانه قومی و قبیله ای عطا فرماید.

ما به امدادهای شما و به کمک هایی از این قبیل بشدت محتاجیم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:27  توسط سید سعید شاهچراغی دامغانی  | 
 
  بالا